تبليغاتX
يك روز كاري - گرما

يك روز كاري

خيلي گرمه. نزديكاي ظهر كه ميشه احساس خفگي به آدم دست ميده. يدونه كولر آبي كفاف اين ساختمون را نمي‌ده. يه دونه گازي هم داره ولي هيچكس جرات روشن كردن آن را نداره. هر وقت روشن شد يك قشقري راه مي‌اندازه كه بچه‌ها ترجيح مي‌دهند گرما را تحمل كنند ولي غرغرهاي حاج آقا را نفهمند.. درون اتاق سرور نير يك كولر گازي روشنه. بيچاره آقاي بازنشسته از گرماي زياد حد درب اتاق سرور را باز مي‌گذاره تا كمي خنك بشه. ديروز حاج آقا وقتي آقاي بازنشسته نبود آن را قفل كرد و گفت اينجوري فايده ندارد كه درب اتاق باز باشه اتاق خنك نمي‌شه سيستم خراب ميشه. و گفت بگم مسئول فني گفته درب اتاق سرور بايد بسته باشه. و حالا ده دقيقه يكبار كار من و بازنشسته شده درب باز كردن و بستن. آقاي بازنشسته اون را باز مي‌كنه و من به دنبال اون سريع درب را مي‌بندم. ومن منتظرم از من سوال كنه چرا درب اتاق سرور را مي‌بندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:29  توسط زهره  |