چند روز قبل راننده سرويس با يكي از همكاران ما اختلافي پيدا كردند. و اون اينكه وقتي به دنبالش رفتيم هرچي منتظر مانديم و هرچه بوق زد نيومد بنابراين اون هم كه دل خوشي از اين همكارمون نداشت بيتشر از حد معمول منتظرش نشد و رفت التماسهاي ما هم بيفايده بود. خوب چشمتون روز بد نبيند اين همكار گرامي وقتي اومد شركت دعواي مفصلي با راننده سرويس راه انداخت. هيچي ديگه از فرداي اون لج ولجبازي شروع شد راننده وقتي دنبال اين همكارمون مي رفت بوق نميزد منتظر مي موند تا بيرون بياد. تا امروز اين تصادف اتفاق افتاد. وقتي اين خانوم همكار فهميد كمي دلش خنك شد و گفت ميدوني چرا اينطور شده: گفتم: چرا؟ گفت: به خاطر اينكه دل منو سوزنده و حالا بايد اينجوري بدون اينكه تقصير داشته باشه اين مسئله براش پيش بياد. من كه هاج و واج اونو نگاه ميكردم. داشتم فكر مي كردم واقعن نفرين اون باعث شده تا اين تصادف رخ بده يا بدشانسي.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:40  توسط زهره
|