تبليغاتX
يك روز كاري - بازی

يك روز كاري

بازي، بازي، شوخي شوخي  همه دارند وارد بازي يلدا بازي مي شوند. منم كه شادي وارد بازي كرده. خب البته قبل از همه اعترافاتم بايد اعتراف كنم كه تو يزد بايد خيلي محتاطانه بازي كرد و نميشه همه چيز رو رو دايره ريخت و گرنه خيلي توپ مي شد. و اما در مورد من:

از بچگي خيلي باهوش بودم. به خاطر همين همه بهم ميگفتند خانم دكتر. تا اينكه بعد از سه سال پشت كنكور ماندن بهداشت قبول شدم.

هميشه تو بازيهام من مرد بودم و چند تا زن داشتم. حالا تمام زنهام عروس شدن مسئوليت چند زن ديگه به عهده من هست. فكر كنم اينجوري پيش بره بايد سازماني بزنم تحت عنوان حمايت از زنان بي سرپرست.

يادمه وقتي دبستان مي رفتم. اونجا كه ما مي رفتيم مدرسه برق فقط شبها داشتيم. معلمان وقتي مي خواست اوج درس خوندنش تعريف كنه و ما را به درس خوندن تشويق كنه مي گفت من وقتي برق مي رفت با چراغ لامپا درس مي خوندم. من و دخترخالم صبر مي كرديم تا 10 شب كه خاموشي مي زدند. اونوقت فانوس روشن مي كرديم و تو نور اين فانوس شروع به درس خوندن مي كرديم. جالب اينكه دختر خالم كه از تنبل ترين شاگردهاي كلاس بود اون سال قبول شد.

گلاب به روتون از بچگي تا حالا در اجابت مزاج  مشكل دارم براي همين هر وقت كه اين اجابت روي مي دهد خانواده جشن مي گيرند.

در اثر افتادن تو چاه فاضلاب دستشويي شناي جانانه اي كردم. جاي همتون خالي! شانس آوردم كه با سر نرفتم پائين.

و اما 5 نفري كه معرفي مي كنم كه وارد بازي بشوند. آسمان یکرنگی، بدون عنوان، مرد پاییزی، همه میدانند، میرزابنویس

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:48  توسط زهره  |