ساعت ۱۰ صبحه. دفعه چندم مياد. سررسيد مي خواست. هر بار كه مي اومد كسي نبود اجازه بگيرم بهش بدم. خيلي برام جالب بود اين همه رفت و اومد برا يه سررسيد. بالاخره امروز يه سررسيد گرفت. تازه يكي از اداره چي ها. نزديك عيد كه ميشه بازار بانكها و مدير بانكها خوب ميشه و بعضي از آژانسهاو .... ما كه بايد براي تمامي كارمندهاي بانك و مديرهاي بانك سكه ببريم. تا كارمون زودتر راه بیندازند. يادمه تو تمامي بانكهاي كه كار مي كرديم فقط يكي از مديران بانك سكه را پس داد و گفت وظيفمه اونم مدير يكي از شعب بانك تجارت. يكي از مشتريان ميگفت اون جا كه خوبه تهران حتمن بايد 300 ته حساب براي مدير بانك باقي بزاري. ديگه سررسيد و خودكار و كيف و امثالهم كه حتمن بايد باشد. تقريبن مي شه گفت كه دادن سررسيد و سكه به صورت يه رسم در اومده. اگه برا فلان مدير كل يا مدير نفرستي صداش درمي آد. نمي دونم اين رسمو اسمش چي ميزارن. هديه، تبليغ، و يا رشوه
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:50  توسط زهره
|
