ديروز شبكه مون (network) خراب بود. يك حسني كه داشت رئيس بزرگ نبود كه مرتب غر بزنه كه چرا درست نميشه. اواجي وقتي فهميد شبكه خرابه قند تو دلش آب شد. ولي چنان قيافه ناراحت كننده به خود گرفت كه انگار بچهاش مرده.« اخ حالا چه كنم كارام منده». گفتم: « آره جون بچه ات. كارات مونده. تو به شبكه احتياج نداري كاراتو انجام بده». گفت: «هنوز كار ياد نگرفتي». يه ساعتي به آن ور رفتم اما درست نشد كه نشد. تا اينكه مجبور شدم به مهندس زنگ بزنم مهندس كه تو خوش قولي رو هم رو كم كرده، امروز كه زنگ ميزني با هزار التماس سه روز ديگه مياد. اما خوب ديروز بعد از عمري بزنم به تخته نيم ساعت بعد سرو كله اش پيدا شد. بالاخره براي پروژههاي نيمه تمام آقا زاده و دست نشانده هم كه شده بايد خودشو زود ميرساند. نمي شد كه كار مردم لنگ بماند. البته يك بخش از پروژه ها آقا زاده و دست نشانه ديروز خوب بيشتر رفت بخش تماسهاي عشقولانه و پچ پچ كردن، SMS گذاشتن و خواندن و موبايل بازي كردن، و جيم شدن آقا زاده. و دست نشانده هم وقت كرد سري به دوستان قديم كه در شهرداري داره بزنه خوب شهردار سابق باشي نظارت برامور زيباسازي و ساخت ساز و مرمت شهردار فعلي نداشته باشي كه كارا تق و لق مي مونه. به هرحال بعد از مدتي جناب مهندس تشريف آورند. به اتاق سرور Serverرفت كولر را روشن كرد و نشست پشت كامپيوتر. User و Password وارد كرد و به شبكه وصل شد من كه بهت زده شده بودم گفتم به خدا من صد بار تا حالا امتحان كردم ولي نشد. با خنده گفت شايد گرمش بود CPU داغ كرده و يا از من ترسيده. يه عكس من بزنيد اون بالا تا حساب ببره. بدجوري ضايع شدم. چشمتون روز بد نبينه هنوز نرفته بود كه دوباره شبكه قطع شد و هنوز من موفق نشدم كه دوباره مهندس را برگردونم. حالا فردا خدا به خير بگذرونه.
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 14:0  توسط زهره
|
