به سختي از پله بالا مي آمد. با همان نفس خسته گفت حاج آقا تشريف دارند:
گفتم: «جلسه دارند». كمي بنشينيد تا جلسه تمام شود. زن صندلي را به طرف جلو كشيد و درحالي كه مي نشست گفت: ديگر از خستگي ناي ايستادن ندارم. از بس خونه مردم رو تميز كردم. ديگه نمي تون راه برم.»
اشك در چشمانش حلقه زده بود. انگار دنبال كسي مي گشت تا غصه چندين سالهاش را برايش تعريف كند. وشايد دنبال كسي مي گشت تا كمي بار چندين ساله زندگيش را كه كمرش را خميده كرده بود را با گفتن حرفهايش به زمين بگذارد. بي آنكه منتظر جوابي باشه گفت: «خدا بيامرزدش كه سه بچه قد و نيم قد رو گذاشت روي دست من و رفت. الان 15 سال سال است كه تو خونههاي مردم كار مي كنم. كميته امداد با كلي دوندگي ماهي 25 هزار تومان به ما مي ده و تازه اسمش هم هست كه زير پوشش كميته هستيم. با ماهي 25 هزار تومان چيكار مي شه كرد؟ فقط ماهي 50 هزار تومان پول كرايه خونه مي دهم. خورد و خوراك و لباس و تحصيل بچه ها هم هست...»
هنوز در حال صحبت بود كه جلسه تموم شده بود. تلفني خبر دادم كه خانمي با شما كار داره. بعد از پرس و جو گفت بيا اين 10000 تومن بگير بهش بده. بگو اينجا موسسه خيريه نيست برن كميته امداد. نميدونستم چي بگم. گفتم.« خانوم الان مهمون دارند فعلاً اين مبلغ را بگيريد تا بعد». شروع كرد به دعا كردن و خدا خيرش بده و رفت.
ولي واقعاً اين همه غرور پايمال شده را چه كسي جواب خواهد داد؟
